Sunday, December 14, 2008

سایت بزرگ عاشقانه ایران

سلام اینم بزرگترین سایت عاشقانه و دوست داشتنی ایران




آخرین مطالب بروز شده در کل لاورفا


آخرین مطالب ثبت شده در لاورفا

منتظر لحظه ای هستم که...



منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

در کلبه تنهایی من...

در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .

آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .

سکوت...

سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است . لحظه ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز لعنتی می گذرد اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...تو اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم

اي کاش

اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند. you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially min

آني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot evto love


نوشته شده توسط hadi - دوشنبه 29 مهر ماه 1387
(ادامه ی متن |

من تو را به کسي هديه مي دهم که...

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

یک غم و صد تنهایی ...

یک غم و صد تنهایی دلم نمی سوزد به یاد آن روزها و شب هایی که برایت شعر می سرودم به یاد آن شب هایی که ستاره ای پیدا کردم و اسم تو را روی آن گذاشتم . باز نگاهم به آسمان خیره شد و اسم تو را صدا زدم ، ولی هیچوقت صدایی از تو نیامد . بمان همان جایی که خنده هایت بهاری اند و اشک هایت پاییزی و من اینجا در گذشته تو فراموش شده ام و آلبوم خاطراتت را ورق می زنم . گله ای ندارم برای تنهایی ها و اشک هایی که تو را صدا می زنند . تو بگذر و برو برای همیشه با همان چتری که از زیر بغض باران می گذرد . و من سوختن و ساختن را انتخاب کرده ام و باز هم موردی نیست و باز بغض ها می شکنند و ما در اشک خود را پیدا می کنیم . راست می گفتی من همان عروسک تنهایی های تو بودم

عکس های عاشقانه سری 9




لاورفا.کام

لاورفا.کام

بقیه عکس های عاشقانه در ادامه مطلب....
نوشته شده توسط hadi - شنبه 4 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

عکس های عاشقانه سری 10







لاورفا.کام

لاورفا.کام

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط hadi - شنبه 4 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

تنهایی...






زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

و پرده هايش از جنس فاصله هاست

ديوار هايش به رنگ سياه است و

نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

تنها همخانه و همسايه ام غم است

زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

وكليد خانه هم در دست اوست

مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به تماشاي انتظارمي نشينم

تا او مرا از اين قفس آزاد كند

كه كليد خانه ام در دستان اوست

و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ي من تنهاييست

نازنینم !

نازنینم !تو برایم هنوز بهترین حضور هستی ، در بهترین قاب دنیا . من و تو می توانیم دوباره عاشق شویم قبل از اینکه باران از پیچ این کوچه بگذرد . تن غربت زده جوانی ام از عشق تو گم شد و این نوشته زخمی بر دیوار دلم رنگ ترحم گرفت . من انتظار آبی ترین روز ها را می کشم نباید در حسرت نبودن شهد شیرین زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و بی ارزو خواب فرداها را ببینم . به اندازه همان ستاره هایی که شب های خلوتم را نظاره گر بودند می خواهمت و سحر گاهان همراه با طلوع خورشید از شوق تو بیدار می شوم و صدای عاشق ترین شقایق ها را از پنجره اتاقم می شنوم .

بزرگ ترین قلب




http://efshm.parsaspace.com/5arrqt.jpg

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.

نوشته شده توسط hadi - دوشنبه 6 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

نامه های بی جوابی می نویسم...




نامه های بی جوابی می نویسم جوهر آن خون دل

صد دلم میسوزد از آن راندنم از کوی دل

آن کبوتر بچه ای که برده نامه سوی تو

آن که هر شب تا سحر می خواند او در کوی تو

گر جوابش را ندادی سنگ بر قلبش مزن

گر نمی خواهی بخوانی لااقل آتش مزن

چشمهایت را مبند با خشم بر طبلش مزن

گر به کیش تو گرفتار است تو ماتش مزن

گر نمی دانی که بوده ؟ آنکه از بهرت نوشت

بر سر کویت نظر کن در گذر از سرنوشت

گر نمی بینی دلت را این چنین آشفته است

در کنار پنجره دلبر چه با دل گفته است ؟

گر نمی آید به دستت این قلم هر آنچه گفت

دست از دست دلم بردار و گو آهسته خفت

گر دو پایت را قلم کردی تو تا در ره شوی

پای در ره می گذارم تا قلم گردد مگر با من شوی

گر دلت را با دل بیچارگان محرم نمی بینی چه سود

دلبری دل برده از دل بر دل اغیار بود

گر به قلبت ناید آهنگ جدایی قلب را آزاد کن

خنجری بر من بزن دلتنگی ات را شاد کن

گر به دنیا مانده از من جز دل دلتنگ من

گوشه ای خفتم بخوانید آیه ای بر سنگ من

سراب...

سراب

در اين خلوت شبهاي تنهايي به دنبال چه مي گردم؟
از سياهي چه مي جويم ؟
به دنبال صداي آشنايي يا نگاه وسوسه اميزي
كه قلب شكسته و تنهايم را زخم هاي كهنه پينه بسته بر روي قلبم را التيام بخشد
انتظار ديگر رمقي براي گذران عمر باقي نگذاشته
آري
شايد ساعتي يا روزي يا هفته اي وبيش از ان را ديگر تاب انتظار ندارم
صداي پاهاي خسته او را ترنم صداي خسته اش خسته از اين زمانه بي رحم را بشنوم
كه مرا مي خواند قلب شكسته ام را مي خواند بسويش
مي شتابم
اما سرابي بيش نيست آري

پاييز...

پاییز اومد با تمام رنگهاش با تمام زیباییهاش . خیلی آروم تو شهر قدم گذاشت.

پاییز اومد پاییزی که دوست داشتنی بود . پاییزی که تموم رنگهاش خاطره بود

اما اینبار تنها اومد تنهای تنها انگار می دونست نمی تونم صدای قدم هاش رو

تو کوچه پس کوچه های دلم تحمل کنم می دونست نمی تونم صدای خش خش

برگهای زرد بی گناه آرزو هام رو زیر پاهای وحشیش بشنوم . پاییز اومد و باز از این

همه رنگ دلم گرفته . کاش پاییز همونطور که نگاهت رو از من گرفت می تونست

یادت رو هم از من بگیره . کاش جای آرزوها خرمن خاطراتم خاکستر می شد کاش

بنای عظیم غرورم را با نگاهی ویران نمی کردم که حالا زیر این آسمون خاکستری

بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم . حالا که اینطور سر جنگ داری به کی تکیه

کنم ؟ حالا که سکوت مهمون تنهاییم شده چطور بگم داری اشتباه می کنی ؟ دیگه

بقیه در ادامه مطلب...

نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 7 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

پنجره اي به سوي عشق...

پنجره اي به سوي عشق

پنجره اي به سوي عشق
چه زيبا خواهد شد اگر،
در اين چند صباح که ميهمان تن خويش هستيم،
با شاه کليد عشق ، قفل دل هاي بسته ر ا بگشاييم.
تا بتوانيم ميزبان همه ترانه ها باشيم.
اگر عشق را بشناسيم ديگر
در قيد و بند ارزش گذاري سطحي نخواهيم بود،
چرا که عشق خوديک ارزش عميق است
وبه همه چيز ارزش مي بخشد.
زماني که از سايه هاي کابوس وار نفس،انصراف داديم،
عشق در ما قدم ميگذارد.
آنگاه آرامش معنا پيدا خواهد کرد.
اگر فقط ظاهرعشق را بشناسيم،
فقر دروني ما بارزتر خواهد گشت.
شايد ما از تاريکي درون ، فقط رنج ببريم، ولي بدون عشق از
سرما خواهيم مرد.عشق چه بي ما و چه با ما از دروازه وجود
خواهد گذشت، اي کاش بتوانيم به هنگام عبور دريافتش کنيم.
اگر بتوانيم همچون شمعي ، بذل سر و تن کنيم،بار جسد را از
دوش جان بر زمين نهاده واز پيله خواب به در آمده ايم.
سر گذر پياده ها ، از خاکسترپروانه ها ،در خواب مخمل ناز
کنار اشک پشت نقاب ، بيا عشق را باور کنيم.
بهشت اين دنيا، عشق است و وفاداري.

اسیر...





ترا می خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگيرم

بقیه در ادامه مطلب...


نوشته شده توسط hadi - جمعه 10 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

باران...





باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بقیه در ادامه مطلب...

عشق یک طرفه...



خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگي ام را به پاي کسي گذاشتم که دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين که هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يکي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنين نخواهد بود! او را فراموش کرده ام . من زماني به خود نگريستم که ديگر سينه ام شکافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي کردم تا زخم سينه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار مي کردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاک سپردم و به يادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد...

عشق یک طرفه...



خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگي ام را به پاي کسي گذاشتم که دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين که هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يکي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنين نخواهد بود! او را فراموش کرده ام . من زماني به خود نگريستم که ديگر سينه ام شکافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي کردم تا زخم سينه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار مي کردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاک سپردم و به يادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد...

خستگی و ...




خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.




نکته : نظر خودتان را در بخش نظرات درج کنید.
نوشته شده توسط hadi - يكشنبه 12 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

روزی دوباره ...

روزی دوباره به سراغم خواهی امد . ولی می دانم که شادابی ات را در پس جاده های جوانی گم کرده ای . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . اگر چه فانوس قلبم سوسو می زند و تکه های شکسته قلبم که تو سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای با یک اشاره از هم خواهد پاشید . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت ، در زلال چشمانت خیره خواهم شد و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام .

آهنگ گناهي ندارم

آهنگ بسیار بسیار زیبا،عاشقانه و غمگین به اسم گناهی ندارم از محسن یگانه.

برین دانلود کنین و خدایی حال کنین.هر کسی که دانود نکه 100% از دستش رفته.

نکته: در این سایت که ما آهنگ درج می کنیم به قدیمی و جدید بودن آن توجه نمی کنیم.

http://www.cloob.com/public/public/user_data/album_photo/183/547781-b.jpg

توجه: کسانی که عضو نیستند نمی توانند این آهنگ رو دانلود کنند

عضو شويد

نوشته شده توسط hadi - دوشنبه 13 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

عشق و زیبایی

چه زیباست محبت دیدن و محبت کردن و جز آن نیاموختن !

به همه چیز از دریچه ی زیبایی نگاه کردن و همه چیز را از دریچه ی زیبا شنیدن !

اما چه غم انگیز است نفرت ٬ چه زشت است کینه ٬ و چه شکننده است کدورت!

چه خوب است کینه ها را دور ریختن و محبت ها را جایگزین کردن !

تلاش بخاطر موفقیت دیگران زمانی که خود در آنکار نا موفق بوده ایم .

و تجربه هایمان را در اختیار آنها گذاردن و آنها را راهنمایی کردن !

براستی چه نیکوست از شکستن به عنوان تجربه یاد کردن و تجربه را بکار گرفتن !

و باز هم چه خوب است دوباره همه چیز را به طریق دیگر ازنو

شروع کردن پس از ناکامی در دوره ی اول ٬ جبران شکست و طلب پیروزی

و تلاش برای رسیدن به آن !

آری چه زیباست زندگی را ترازو کردن و غم ها و ناکامی ها را در یک کفه ٬

و شادی ها و پیروزی ها را در کفه ی دیگر قرار دادن و با هر دو کنار آمدن

و هر دو را پذیرفتن .



نکته : لطفاْ نظر خودتان را در بخش نظرات درج نماپيد.
نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

داستان های کوتاه سری 4

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "می گویند فردا شما مرا به زمين می فرستيد، اما من به این کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هيچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شيرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من هميشه به این دليل که دیگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمين شنيده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسيد: "خدایا ! اگر باید همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویيد. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهميتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . "

بقیه داستان ها در ادامه مطلب...

نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

11 عكس هاي عاشقانه سری

http://i34.tinypic.com/15d71jr.jpg

http://i35.tinypic.com/2luc5g7.jpg

بقیه در ادامه مطلب...

نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

عکس های عاشقانه سری 12

لاورفا.کام

بقیه عکس ها در ادامه مطلب ...

نوشته شده توسط tara - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

یادم باشد ...







یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كین رابا كمتر از مهر و جواب
دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی‌ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاك زیستن
یادم باشدسنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم... نه برای تكرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی رادوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می‌رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می‌توان باگوش سپردن به آواز شبانه دوره‌گردی كه از سازش عشق می‌بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد..

داستان خواندنی






دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

آه...



آه از این فاصله ها که هیچ گاه مرهم زخم بی کسی نمی شوند.

اه از این جاده ها که نقش جدایی می زنند و بوی غربت می دهند.

( اینجا که باشی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم و تو هم سهم لبخند هر روزه ات

را به من می بخشی و باز هم بوی صمیمیت به مشام می رسد )

وطن تو قلب من است و من تصویر خود را جز در چشمان تو نخواهم یافت.

پس کاش برگردی...

قطعه شعری زیبا...





هرگاه مضطرب وغمگین هستی به دستی نیاز داری

که یاریت کند وهیچ چیزوهیچ چیزدرست پیش نمیرد

چشمانت راببند وبه من بیندیش ومن خیلی زود انجا میایم



تا حتی تاریک ترین شبها یترا روشنایی بخشم فقط اسمم

صدا بزن میدانی هرکجا که باشم برای دیدار دوباره ات

شتابان خواهم امد چه زمستان چه بهار یا تابستان



اگر اسمان بالای سرت تیره وابری شده وان باد قدیمی

شمالی وزیدان گرفته ارامباشواسم مراصدا بزن وخیلی

زود میبینی که انجا هستم ودرمیزنم



عالی نیست بدانی یک دوست داری

مردم می توانند خیلی سردباشند وبتو اسیب می رسانند

ورهایت میکنند

واگر به انها فرصت بدهی روحت رااز تو می گیرند

اما به انها این فرصت را نده

قطعه شعری زیبا...





هرگاه مضطرب وغمگین هستی به دستی نیاز داری

که یاریت کند وهیچ چیزوهیچ چیزدرست پیش نمیرد

چشمانت راببند وبه من بیندیش ومن خیلی زود انجا میایم



تا حتی تاریک ترین شبها یترا روشنایی بخشم فقط اسمم

صدا بزن میدانی هرکجا که باشم برای دیدار دوباره ات

شتابان خواهم امد چه زمستان چه بهار یا تابستان



اگر اسمان بالای سرت تیره وابری شده وان باد قدیمی

شمالی وزیدان گرفته ارامباشواسم مراصدا بزن وخیلی

زود میبینی که انجا هستم ودرمیزنم



عالی نیست بدانی یک دوست داری

مردم می توانند خیلی سردباشند وبتو اسیب می رسانند

ورهایت میکنند

واگر به انها فرصت بدهی روحت رااز تو می گیرند

اما به انها این فرصت را نده

شعر های کوتاه و واقعاً زیبا و خواندنی










بیا وبا چشمان آشوبگرت عشق را در چشمانم جستجو کن......بیا مرا دوست بدار همانگونه که من تو را دوست دارم و می پرستم..تو..تو می توانی مرا از دیدار خویش محروم سازی و من می توانم به آن عادت کنم....می توانم گوشم را از شنیدن صدای دلنشینت محروم سازم...می توانم زبانم را مجبور سازم که دیگر اسمی از تو به میاننیاورد..اما قلبم چه؟...زیرا سالهاست که در انتظار توست.

----------------------------------------------------------------

عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم

----------------------------------------------------------------

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد کاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشا ني نداشت کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت


----------------------------------------------------------------
بقیه در ادامه مطلب...

نوشته شده توسط hadi - پنجشنبه 16 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

پروردگارا...



پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم......!


با من کن و از من ساز انچه خود اراده کنی....!


از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم.....!


مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو


عشق تو و راه تو


یاری شان خواهم داد ....!


باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم....



آمین !

پروردگارم...



پروردگارم

به من آرامش ده تا بپذ یرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم !

مرا فهم ده تامتوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند !

گر کس تو را به جستن یافت، من به گریختن یافتم.

گر کسی ترا به ذکر کردن یافت، من تو را به فراموش کردن یافتم.

گر کسی تو را به طلب یافت، من خود، طلب از تو یافتم.

چون وجود تو پیش از طلب و طالب است، طالب از آن در طلب است،

که بی قراری بر او غالب است.

عجب آن است که یافت، نقد شد و طلب برنخاست.

حق دیده ور شد و پرده ی عزّت به جاست

Enrique Iglesias








اینم آهنگ عاشقانه و غمگین از Enrique Iglesias به نام Do You Know - The Ping Pong Song که واقعاً جالب است
Enrique Iglesias موقع مصاحبه با شبکه های موزیک خوش هم گفته بود که این آهنگ واقعاً زیبا و عاشقانه ساخته شده
(دوستان در این سایت که ما آهنگ های غمگین و عاشقانه درج می کنیم به جدید و قدیم بودن آن توجه نمی کنیم!)

لاورفا.کام
برای دانلود این آهنگ زیبا و عاشقانه به ادامه مطلب مراجعه کنید
کسانی که در این سایت عضو نیستند نمی توانند دانلود کنند.
برای عضویت در این سایت همین الان اقدام نمائید.
عضویت زیر 1 دقیقه.کلیک کنید
نوشته شده توسط hadi - پنجشنبه 16 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

Back Street Boys










آهنگ بسیار بسیار زیبا و غمگین I still از گروه Back Street Boys
اینم واقعاً آهنگ خوبی هست پیشنهاد می کنم حتماً دانلود کنین
لاورفا.کام
برای دانلود این آهنگ زیبا و عاشقانه به ادامه مطلب مراجعه کنید
کسانی که در این سایت عضو نیستند نمی توانند دانلود کنند.
برای عضویت در این سایت همین الان اقدام نمائید.
عضویت زیر 1 دقیقه.کلیک کنید







نوشته شده توسط hadi - جمعه 17 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن

نقاشی....







همه نقاشي شديم با دستاي تو مهربــــــون دو تا رو با هم کشيدي

يکي رو بي همزبون به يکي نونوايي دادي به يکي يه لقمه نون

اون يکي صد تا نشونه يکي بي نام و نشون به يکي قصر طلايي،

به يکي گوشه خـاک يکي دو تا چتر داره، يکي مونده زير بارون

بالاي نقاشيـــــتو دادي به هر کي پول داره ولي با اين همه پول

هيچکي محبت نداره پاييـــــن نقاشيتم درســـــته پولي نــــــدارن ولي

چـهره اونا عشقــــو به يادم ميــــاره اي خــــدا کاري بـــکن از آدماي

نقاشيـــت يکي هم پيـــدا بشـه بذر محبت بکاره .

به حرکت ستارگان فکر کردم وبه اين نتيجه رسيدم که خوشيد هم يخها

را اب ميکند ايمان به وجود خدا باعث رفع نگرانيم شد دانستم که تنها

نيستم واينکه خدا راز هايم را فاش نميکند پس ميتوانم با او درد دل کنم

بيا تا عرصه را براي غم تنگ کنيم ميگي چطوري ؟

دوست داشتم...






دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم

بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی

را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی

که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت

بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند

می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن

نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به

باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم

يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.

گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم

گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می

آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت

کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه

گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی

دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من

شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی

دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب

کردی؟!

عکس های عاشقانه سری 13

www.loverfa.com

نوشته شده توسط alimahan - شنبه 18 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

دوستي منو امير بي معرفت



یادش بخیر روزها داشتیم این داستانی که براتون مینویسم حقیقت داره من یه دوست داشتم به اسم امیرکه با هم دورانی داشتیم همیشه تو مدرسه گروه، گروه تشکیل می دادیم و با هم به جنگ ،جنگ بازی کردن می پرداختم همیشه هم دست و صورتامون خونی یا لباسها و کیف هامون پاره بود دیگه پدر مادرمان به ذله اومده بودند خودشون موقع مدرسه می اوردن و بهمونو میزاشتن که سر صف با هم دعوا نکنیم اخه ما همیشه سر اینکه اول صف یا اخر صف بایسیم دعوا می کردیم سر کلاس هم به معلمون خیلی اذیت میکردیم یادمه یه روز



نکته : شما هم داستانتان را برای ما ارسال کنید تا ما با اسم خودتان در سایت درج کنیم. e.loverfa@gmail.com
نوشته شده توسط alimahan - شنبه 18 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

دلم بسيار گرفته است ...




دلم بسيار گرفته است ...

در پاشنه در ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود مي گويم اين ...

راه كدام است كه نه پيش و نه پس توانم رفت ؟ ...

همه آنهايي كه در كنج خلوت دلم مونس شده بودند رفته اند

دور يا نزديك ...

كم يا بيش ...

دلم بسيار گرفته است ...

از خويش ، از همه ... دوست يا آشنا ...

افسوس كه چه زود خورشيد مهرورزي رنگ غروب مي گيرد

در آشيانه عقاب ...

چه زود رنگ پاييز مي گيرد همه سبزينه هاي عاشقانه و دوستانه ...

و چه زود فراموش مي شوم از یادهای منتظر گذشته

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌







كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال



‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود



برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌



ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌



تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌



گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها برگردي



كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست



مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در



گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و



نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز



كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد


بقیه در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط hadi - يكشنبه 19 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

هميشه همينطور است...









هميشه همينطور است....


يکي می ماند


تا روزها و گريه را حساب کند



يکي می رود


تا در قلبت بماند تا ابد....


اشک هايت را پشت پايش بريزی



رسم روياها همين است.....


که تنها بماني با اندوه خويش


روزها و گريه ها را


به آسمان خالی ات سنجاق کنی