|
Sunday, December 14, 2008
منتظر لحظه ای هستم که...
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
در کلبه تنهایی من...
در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .
سکوت...
سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است . لحظه ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز لعنتی می گذرد اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...تو اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم
اي کاش
| |||
نوشته شده توسط hadi - دوشنبه 29 مهر ماه 1387
| |||
من تو را به کسي هديه مي دهم که...
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
یک غم و صد تنهایی ...
یک غم و صد تنهایی دلم نمی سوزد به یاد آن روزها و شب هایی که برایت شعر می سرودم به یاد آن شب هایی که ستاره ای پیدا کردم و اسم تو را روی آن گذاشتم . باز نگاهم به آسمان خیره شد و اسم تو را صدا زدم ، ولی هیچوقت صدایی از تو نیامد . بمان همان جایی که خنده هایت بهاری اند و اشک هایت پاییزی و من اینجا در گذشته تو فراموش شده ام و آلبوم خاطراتت را ورق می زنم . گله ای ندارم برای تنهایی ها و اشک هایی که تو را صدا می زنند . تو بگذر و برو برای همیشه با همان چتری که از زیر بغض باران می گذرد . و من سوختن و ساختن را انتخاب کرده ام و باز هم موردی نیست و باز بغض ها می شکنند و ما در اشک خود را پیدا می کنیم . راست می گفتی من همان عروسک تنهایی های تو بودم
عکس های عاشقانه سری 9
| |||
نوشته شده توسط hadi - شنبه 4 آبان ماه 1387
| |||
عکس های عاشقانه سری 10
| |||
نوشته شده توسط hadi - شنبه 4 آبان ماه 1387
| |||
تنهایی...
زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم
كه خورشيدش هميشه در حال غروب است
خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم
پنجره اش به روي انتظار باز مي شود
و پرده هايش از جنس فاصله هاست
ديوار هايش به رنگ سياه است و
نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده
تنها همخانه و همسايه ام غم است
زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،
هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است
وكليد خانه هم در دست اوست
مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره
و به تماشاي انتظارمي نشينم
تا او مرا از اين قفس آزاد كند
كه كليد خانه ام در دستان اوست
و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را
اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود
نام خانه ي من تنهاييست
نازنینم !
بزرگ ترین قلب
| |||
نوشته شده توسط hadi - دوشنبه 6 آبان ماه 1387
| |||
نامه های بی جوابی می نویسم...
نامه های بی جوابی می نویسم جوهر آن خون دل
صد دلم میسوزد از آن راندنم از کوی دل
آن کبوتر بچه ای که برده نامه سوی تو
آن که هر شب تا سحر می خواند او در کوی تو
گر جوابش را ندادی سنگ بر قلبش مزن
گر نمی خواهی بخوانی لااقل آتش مزن
چشمهایت را مبند با خشم بر طبلش مزن
گر به کیش تو گرفتار است تو ماتش مزن
گر نمی دانی که بوده ؟ آنکه از بهرت نوشت
بر سر کویت نظر کن در گذر از سرنوشت
گر نمی بینی دلت را این چنین آشفته است
در کنار پنجره دلبر چه با دل گفته است ؟
گر نمی آید به دستت این قلم هر آنچه گفت
دست از دست دلم بردار و گو آهسته خفت
گر دو پایت را قلم کردی تو تا در ره شوی
پای در ره می گذارم تا قلم گردد مگر با من شوی
گر دلت را با دل بیچارگان محرم نمی بینی چه سود
دلبری دل برده از دل بر دل اغیار بود
گر به قلبت ناید آهنگ جدایی قلب را آزاد کن
خنجری بر من بزن دلتنگی ات را شاد کن
گر به دنیا مانده از من جز دل دلتنگ من
گوشه ای خفتم بخوانید آیه ای بر سنگ من
سراب...
در اين خلوت شبهاي تنهايي به دنبال چه مي گردم؟
از سياهي چه مي جويم ؟
به دنبال صداي آشنايي يا نگاه وسوسه اميزي
كه قلب شكسته و تنهايم را زخم هاي كهنه پينه بسته بر روي قلبم را التيام بخشد
انتظار ديگر رمقي براي گذران عمر باقي نگذاشته
آري
شايد ساعتي يا روزي يا هفته اي وبيش از ان را ديگر تاب انتظار ندارم
صداي پاهاي خسته او را ترنم صداي خسته اش خسته از اين زمانه بي رحم را بشنوم
كه مرا مي خواند قلب شكسته ام را مي خواند بسويش
مي شتابم
اما سرابي بيش نيست آري
پاييز...
| |||
نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 7 آبان ماه 1387
| |||
پنجره اي به سوي عشق...
پنجره اي به سوي عشق
چه زيبا خواهد شد اگر،
در اين چند صباح که ميهمان تن خويش هستيم،
با شاه کليد عشق ، قفل دل هاي بسته ر ا بگشاييم.
تا بتوانيم ميزبان همه ترانه ها باشيم.
اگر عشق را بشناسيم ديگر
در قيد و بند ارزش گذاري سطحي نخواهيم بود،
چرا که عشق خوديک ارزش عميق است
وبه همه چيز ارزش مي بخشد.
زماني که از سايه هاي کابوس وار نفس،انصراف داديم،
عشق در ما قدم ميگذارد.
آنگاه آرامش معنا پيدا خواهد کرد.
اگر فقط ظاهرعشق را بشناسيم،
فقر دروني ما بارزتر خواهد گشت.
شايد ما از تاريکي درون ، فقط رنج ببريم، ولي بدون عشق از
سرما خواهيم مرد.عشق چه بي ما و چه با ما از دروازه وجود
خواهد گذشت، اي کاش بتوانيم به هنگام عبور دريافتش کنيم.
اگر بتوانيم همچون شمعي ، بذل سر و تن کنيم،بار جسد را از
دوش جان بر زمين نهاده واز پيله خواب به در آمده ايم.
سر گذر پياده ها ، از خاکسترپروانه ها ،در خواب مخمل ناز
کنار اشک پشت نقاب ، بيا عشق را باور کنيم.
بهشت اين دنيا، عشق است و وفاداري.
اسیر...
| |||
نوشته شده توسط hadi - جمعه 10 آبان ماه 1387
| |||
باران...
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بقیه در ادامه مطلب...عشق یک طرفه...
عشق یک طرفه...
خستگی و ...
| |||
نوشته شده توسط hadi - يكشنبه 12 آبان ماه 1387
| |||
روزی دوباره ...
آهنگ گناهي ندارم
| |||
نوشته شده توسط hadi - دوشنبه 13 آبان ماه 1387
| |||
عشق و زیبایی
| |||
نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
| |||
داستان های کوتاه سری 4
| |||
نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
| |||
11 عكس هاي عاشقانه سری
| |||
نوشته شده توسط hadi - سه شنبه 14 آبان ماه 1387
| |||
یادم باشد ...
یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را یا یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كین رابا كمتر از مهر و جواب
دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهیها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاك زیستن
یادم باشدسنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم... نه برای تكرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی رادوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه میرود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد میتوان باگوش سپردن به آواز شبانه دورهگردی كه از سازش عشق میبارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد..
داستان خواندنی
آه...
آه از این فاصله ها که هیچ گاه مرهم زخم بی کسی نمی شوند.
اه از این جاده ها که نقش جدایی می زنند و بوی غربت می دهند.
( اینجا که باشی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم و تو هم سهم لبخند هر روزه ات
را به من می بخشی و باز هم بوی صمیمیت به مشام می رسد )
وطن تو قلب من است و من تصویر خود را جز در چشمان تو نخواهم یافت.
پس کاش برگردی...
قطعه شعری زیبا...
هرگاه مضطرب وغمگین هستی به دستی نیاز داری
که یاریت کند وهیچ چیزوهیچ چیزدرست پیش نمیرد
چشمانت راببند وبه من بیندیش ومن خیلی زود انجا میایم
تا حتی تاریک ترین شبها یترا روشنایی بخشم فقط اسمم
صدا بزن میدانی هرکجا که باشم برای دیدار دوباره ات
شتابان خواهم امد چه زمستان چه بهار یا تابستان
اگر اسمان بالای سرت تیره وابری شده وان باد قدیمی
شمالی وزیدان گرفته ارامباشواسم مراصدا بزن وخیلی
زود میبینی که انجا هستم ودرمیزنم
عالی نیست بدانی یک دوست داری
مردم می توانند خیلی سردباشند وبتو اسیب می رسانند
ورهایت میکنند
واگر به انها فرصت بدهی روحت رااز تو می گیرند
اما به انها این فرصت را نده
قطعه شعری زیبا...
هرگاه مضطرب وغمگین هستی به دستی نیاز داری
که یاریت کند وهیچ چیزوهیچ چیزدرست پیش نمیرد
چشمانت راببند وبه من بیندیش ومن خیلی زود انجا میایم
تا حتی تاریک ترین شبها یترا روشنایی بخشم فقط اسمم
صدا بزن میدانی هرکجا که باشم برای دیدار دوباره ات
شتابان خواهم امد چه زمستان چه بهار یا تابستان
اگر اسمان بالای سرت تیره وابری شده وان باد قدیمی
شمالی وزیدان گرفته ارامباشواسم مراصدا بزن وخیلی
زود میبینی که انجا هستم ودرمیزنم
عالی نیست بدانی یک دوست داری
مردم می توانند خیلی سردباشند وبتو اسیب می رسانند
ورهایت میکنند
واگر به انها فرصت بدهی روحت رااز تو می گیرند
اما به انها این فرصت را نده
شعر های کوتاه و واقعاً زیبا و خواندنی
| |||
نوشته شده توسط hadi - پنجشنبه 16 آبان ماه 1387
| |||
پروردگارا...
| |||
پروردگارم...
پروردگارم
به من آرامش ده تا بپذ یرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم !
مرا فهم ده تامتوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند !
گر کس تو را به جستن یافت، من به گریختن یافتم.
گر کسی ترا به ذکر کردن یافت، من تو را به فراموش کردن یافتم.
گر کسی تو را به طلب یافت، من خود، طلب از تو یافتم.
چون وجود تو پیش از طلب و طالب است، طالب از آن در طلب است،
که بی قراری بر او غالب است.
عجب آن است که یافت، نقد شد و طلب برنخاست.
حق دیده ور شد و پرده ی عزّت به جاست
Enrique Iglesias
| |||
نوشته شده توسط hadi - پنجشنبه 16 آبان ماه 1387
| |||
Back Street Boys
| |||
نوشته شده توسط hadi - جمعه 17 آبان ماه 1387
| |||
نقاشی....
همه نقاشي شديم با دستاي تو مهربــــــون دو تا رو با هم کشيدي
يکي رو بي همزبون به يکي نونوايي دادي به يکي يه لقمه نون
اون يکي صد تا نشونه يکي بي نام و نشون به يکي قصر طلايي،
به يکي گوشه خـاک يکي دو تا چتر داره، يکي مونده زير بارون
بالاي نقاشيـــــتو دادي به هر کي پول داره ولي با اين همه پول
هيچکي محبت نداره پاييـــــن نقاشيتم درســـــته پولي نــــــدارن ولي
چـهره اونا عشقــــو به يادم ميــــاره اي خــــدا کاري بـــکن از آدماي
نقاشيـــت يکي هم پيـــدا بشـه بذر محبت بکاره .
به حرکت ستارگان فکر کردم وبه اين نتيجه رسيدم که خوشيد هم يخها
را اب ميکند ايمان به وجود خدا باعث رفع نگرانيم شد دانستم که تنها
نيستم واينکه خدا راز هايم را فاش نميکند پس ميتوانم با او درد دل کنم
بيا تا عرصه را براي غم تنگ کنيم ميگي چطوري ؟
دوست داشتم...
دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم
بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی
را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی
که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت
بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند
می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن
نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به
باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم
يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم
گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می
آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت
کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه
گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی
دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من
شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی
دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب
کردی؟!
دوستي منو امير بي معرفت
| |||
نوشته شده توسط alimahan - شنبه 18 آبان ماه 1387
| |||
دلم بسيار گرفته است ...
دلم بسيار گرفته است ...
در پاشنه در ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود مي گويم اين ...
راه كدام است كه نه پيش و نه پس توانم رفت ؟ ...
همه آنهايي كه در كنج خلوت دلم مونس شده بودند رفته اند
دور يا نزديك ...
كم يا بيش ...
دلم بسيار گرفته است ...
از خويش ، از همه ... دوست يا آشنا ...
افسوس كه چه زود خورشيد مهرورزي رنگ غروب مي گيرد
در آشيانه عقاب ...
چه زود رنگ پاييز مي گيرد همه سبزينه هاي عاشقانه و دوستانه ...
و چه زود فراموش مي شوم از یادهای منتظر گذشته
كوله پشتياش را برداشت و راه
| |||
نوشته شده توسط hadi - يكشنبه 19 آبان ماه 1387
| |||
هميشه همينطور است...
هميشه همينطور است....
يکي می ماند
تا روزها و گريه را حساب کند
يکي می رود
تا در قلبت بماند تا ابد....
اشک هايت را پشت پايش بريزی
رسم روياها همين است.....
که تنها بماني با اندوه خويش
روزها و گريه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی