گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی
گفتم که منم با تو ولیکن تو نقابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سرا پا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز؟
گفتی که تویی تو پاسخ این راز
No comments:
Post a Comment