وقت همچنان می گذشت و او دنبال دختر روياهايش می گشت. هر روز سر راه محل کارش تا جنگل پيش می رفت و از کنار خانه کوچکی با در چوبی سبز رد می شد. اغلب اتفاق می افتاد که گوشه پرده پشت پنجره کنار می رفت و دختر جوانی با چشم های وفادار و قشنگش بدنبال او از همانجا پشت سرش چشم می دوخت و بدرقه اش می کرد.
مرد به صورت دختر جوان که از خجالت قرمز شده بود نگاهی انداخت و پيش خودش فکر کرد: او دختر زشتی نيست ولی قدر مسلم آن دختری نيست که من در ذهن خودم مجسم کرده ام. بعد هم به ناتاشا گفت: نه. خيلی ممنون. من از توت جنگلی خوشم نمی آيد.
دختر با چشم های پر از اشک به او نگاه کرد.
چند روز گذشت و ناتاشا دوباره به خودش جرأت داد و سر راه ايی وان سبز شد. اين بار بسته ای به طرف او گرفت و گفت: اين بلوز پشمی را برای تو بافته ام. اين تو را گرم نگاه می دارد. من خودم آن را بافته ام.
ايی وان با کمی خشونت در صدايش گفت: تو چطور می توانی فکر کنی که من با اين هيکل قوی احتياجی به اين بلوز داشته باشم.
اين بار ناتاشا خيلی ناراحت شد و دو قطره اشک از روی گونه اش پايين چکيد. ديگر نتوانست خودش را کنترل بکند. ناچار پا به فرار گذاشت و از آنجا دور شد. ايی وان دوباره هديه اش را رد کرده بود. وقتی به اندازه ای از او دور شد, جايی نشست و خيلی گريه کرد و بعد هم هق هق کنان به خانه اش رفت اما هنوز اميدش را از دست نداده بود. با وجود شکی که در جانش افتاده بود اين بار يک شيشه شربت توت سياه بدست سر راه سبز شد و با ديدنش گفت: اين را مخصوص تو درست کرده ام تا وقتی آن را می خوری قوی بشوی و به من فکر کنی.
او هم زير لب غريد: من شربت توت نمی خورم و بعد هم به بسرعت به راهش ادامه داد. البته بعد از چند قدم راه رفتن از حرکت زشت خودش پشيمان شد و وقتی به پشت سرش برگشت, ناتاشا از آنجا ناپديد شده بود.
ايی وان پيش خودش فکر کرد: من کم کم دارد از اين دختر خوشم می آيد. مخصوصا" از چشمهايش و از موهايش. دختر مهربان و خوبی است و شايد اين دفعه بهترست که دست او را رد نکنم و هديه اش را بپذيرم. شايد او دختر خيلی خوشگلی نباشد ولی ... ناگهان در آن لحظه دختر روياهايش را پيش رويش ديد و حس کرد که تيری در قلبش فرو رفت. پيش خودش آهی کشيد و گفت: من چقدر آدم بدبختی هستم. اما در آن لحظه چيز غريبی رخ داد. زن رويايی اش جلو چشم هايش ظاهر شد و ناگهان در لابلای درختان جنگل پا به دويدن گذاشت و موهای طلايی و پريشانش در هوا با نسيم شروع به رقصيدن کردند و دور صورت قشنگ او را پوشاندند.
زن با صدای خيلی جذاب اغواگرانه ای گفت: اسم من روسلکا است. من پری جنگلی هستم. آيا می خواهی برای من آوازی بخوانی؟
ايی وان که نمی توانست لحظه ای چشمش را از آن زن زيباروی جادويی بردارد, گفت: البته. اگر تو به من اجازه بدهی, من می خواهم تا آخر عمرم برای تو آواز بخوانم.
او دستش را دراز کرد تا موهای نرم و روشن پری را لمس کند ولی پری جنگلی روی شاخه بلندتری پر کشيد و از دسترس او دورتر شد. در آن حال با صدای جادويی اش گفت: ايی وان! ايی وان! برای من آواز بخوان! چرا که تو وقتی برايم آواز می خوانی, من آرام و قرار می گيرم.
ايی وان با خوشحالی آهنگ های قديمی را که بلد بود, برای او خواند و آهنگ هايی را که از زمان بچگی اش شنيده بود و تمام آهنگ های عاشقانه ای که اصلا" بلد بود هم خواند. پری با چشم های خوابآلوده زير لب زمزمه کرد: بيشتر! بيشتر! هيزم شکن بطور خستگی ناپذيری خواند تا زمانيکه پری جنگلی آرام بگيرد. کم کم شب از راه رسيد و صدای ايی وان هم گرفت. صدايش خش دار شد و راه گلويش به خارش افتاد. حتا احساس سرما کرد و اين در حالي بود که روسلکا او را وادار به خواندن می کرد و می گفت: بخوان! اگر من را واقعا" دوست داری باز هم برايم بخوان!
و ايی وان با صدای دو رگه ای برای او آهنگی را زمزمه می کرد و در آن حال با خودش فکر کرد: چه خوب می شد که يک بلوز گرم و پشمی داشتم. بعد هم به ناتاشا فکر کرد و ناراحت شد و بخودش گفت: عجب احمقی هستم! من بايد ناتاشا را انتخاب می کردم. نه زنی را که همه اش از من انتظار دارد و چيزی در عوضش نمی دهد.
بجايش ايی وان صدای پری جنگلی را شنيد که از او می خواست بلندتر بخواند. مرد در قلبش احساس پوچی و خلاء کرد و بخودش گفت که فقط آن دختر که چشم های خوب و مهربانی دارد؛ می تواند او را خوشبخت بکند. با عجله بطرف خانه ناتاشا رفت و و در آن لحظه صدای عجيبی را شنيد که در جنگل می پيچيد. صدا نجوای محزونی می کرد. می گفت: تو هرگز او را پيدا نمی کنی. چرا که او آنقدر از بی وفايی تو گريه کرد و اشک ريخت که سرانجام مبدل به يک برکه اشک شد.
صبح که شد, ايوان با نگرانی پشت در خانه ناتاشا را کوبيد و صدايی از داخل در نيامد. در آن زير پايش متوجه برکه کوچکی شد که تا بحال آن را نديده بود. با صورت نزديک برکه خم شد. ناگهان بهتش زد. اين سرش را داخل برکه اشک کرد و گفت: اوه, ناتاشا من چطور می توانستم از کنار تو بی اعتنا رد شوم, در حاليکه تو را از جان و دل دوست داشته ام و خودم نمی دانستم.
بعد هم آهی کشيد و گفت: ای کاش من برای هميشه در کنار تو بمانم.
و در همان لحظه که در دل دعا را می خواند, ناگهان مبدل به درخت مجنون شد که ريشه هايش در برکه نشسته بود. بدين گونه ناتاشا برای هميشه به خواسته اش رسيد و در کنار ايی وان ماند.
داستان از هانس کريستين آندرسن دانمارکی ترجمه از الناز حسن زاده
و آن به بعد بود که پای هر بيد مجنونی برکه ای را می بينيم که چمبره زده آرميده است.
نکته : مطالب زیبای خودتان را به ما ایمیل کنین تا به اسم خودتان در سایت درج کنیم e.loverfa@gmail.com
No comments:
Post a Comment