دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم و دوباره تمامیه خاطراتت را به یاد آوردم
شروع كردم به مرور خاطرات تلخ و شیرینولی به ناگاه به جایی رسیدم
كه دیگر خبری از خاطره ای شیرین نبود و هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود .
خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی رسیدم و سوكوتی وهم انگیز
دیگر هیچ پیدا نبود .
در تاریكی به دنبال راه خروجی میگشتم و ناگهان نوری در امتداد تاریكی از دور دستها
نمایان شد به سمت نور حركت كردم و همزمان نور وسعتش بیشتر میشد تا از آسمان
دستی آمدوگفت امید همیشه هست به خودم آمدم اشك هایم سرازیر بود
و لباس هایم خیس خیس انگار كه ساعت ها زیر باران قدم زده ام.
No comments:
Post a Comment