Thursday, December 11, 2008

تنهام گذاشتي







دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم و دوباره تمامیه خاطراتت را به یاد آوردم

شروع كردم به مرور خاطرات تلخ و شیرینولی به ناگاه به جایی رسیدم

كه دیگر خبری از خاطره ای شیرین نبود و هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود .

خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی رسیدم و سوكوتی وهم انگیز

دیگر هیچ پیدا نبود .

در تاریكی به دنبال راه خروجی میگشتم و ناگهان نوری در امتداد تاریكی از دور دستها

نمایان شد به سمت نور حركت كردم و همزمان نور وسعتش بیشتر میشد تا از آسمان

دستی آمدوگفت امید همیشه هست به خودم آمدم اشك هایم سرازیر بود

و لباس هایم خیس خیس انگار كه ساعت ها زیر باران قدم زده ام.

No comments: