Sunday, December 14, 2008

دوستي منو امير بي معرفت



یادش بخیر روزها داشتیم این داستانی که براتون مینویسم حقیقت داره من یه دوست داشتم به اسم امیرکه با هم دورانی داشتیم همیشه تو مدرسه گروه، گروه تشکیل می دادیم و با هم به جنگ ،جنگ بازی کردن می پرداختم همیشه هم دست و صورتامون خونی یا لباسها و کیف هامون پاره بود دیگه پدر مادرمان به ذله اومده بودند خودشون موقع مدرسه می اوردن و بهمونو میزاشتن که سر صف با هم دعوا نکنیم اخه ما همیشه سر اینکه اول صف یا اخر صف بایسیم دعوا می کردیم سر کلاس هم به معلمون خیلی اذیت میکردیم یادمه یه روز



نکته : شما هم داستانتان را برای ما ارسال کنید تا ما با اسم خودتان در سایت درج کنیم. e.loverfa@gmail.com
نوشته شده توسط alimahan - شنبه 18 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

No comments: