جدا از تو نميگردم كه تو در جسم من جاني
بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني
اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم
چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني
خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند جانا
ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني
فلك گريد به حال من به سوداي وصال من
به اين درد محال من كه آن را نيست درماني
زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم
فقط ياد تو آرامم نمايد زين پريشاني
اگر چه نزد تو خوارم بیا روزی به دیدارم
که این قلب سیه کارم کنم پای تو قربانی
بیاید روزی ای فانی که من را از برت رانی
ولی آن روز خودت مانی و کوهی از پشیمانی
به زودی آید آن روزی که بیزارت کنند از من
مرا رانی ز دامانت به شامی سرد و بارانی
No comments:
Post a Comment