Sunday, December 14, 2008

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌







كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال



‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود



برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌



ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌



تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌



گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها برگردي



كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست



مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در



گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و



نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز



كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد


بقیه در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط hadi - يكشنبه 19 آبان ماه 1387
(ادامه ی متن |

No comments: