Thursday, December 11, 2008

زندگی

http://thingsyoushoulddo.com/wp2/wp-content/uploads/2006/11/sunset-in-yosemite.jpg
به گورستان
تلاشی گنگ دارد نم نم باران
نمی دانم که چیزی زیر انگشتان سردش می شود بیدار
و پا در پچ پچش با خاک
خبر می آورد از سرگذشتی تیره و غمناک
به گورستان
کلاف درهمی وا می شوذ با کوشش باران
و بوی خاک در پیراهن جان می دود چون عطر
و خواب خفتگان خاک می بخشد به دل سامان
درون پرده اشکی که از چشمم نمی افتاد
تو را در اشک می دیدم
نه باران
نه یاران
نه حتی مردمانی را که روی جنگل انبوه خاموشان
نهال دیگری را حرس می کردند
تو را می دیدم ای گلبرگ
که می آیی و می ریزد شکوه مرگ
چه غوغا می کند گونه های تازه ات باران
به گورستان

No comments: