این نه داستان است نه افسانه نه نثر است نه شعر شاعرانه بلکه قطه اشکیست رمیده و طوفانی که از دیدگان حسرت بار یک عاشق به دامن شب چکیده است (کارو)
اسمش آرزو بود خیلی ناز بود خیلی زیبا همیشه لبخند به لب داشت به تمام دنیا میخندید زندگی را زیبا میدید وای که چه دنیایی داشت شاد شاد بود نه غمی داشت نه غصه ای اصلا چرا غم داشته باشد مگر در زندگی چه کم داشت هر چه میخواست مادرش برایش فراهم میکرد نور چشم مادر بود چون به غیر از او کسی را نداشت نمیدانست چرا مادر از اقوامش برایش نمیگوید تنها میدانست پدرش سالها قبل آنها را رها کرده در دلش از پدرش بدش میآمد با خودش فکر میکرد اگرا مرا نمیخواست پس چرا من را به دنیا آورده بود چرا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده بود اصلا دوست نداشت به پدرش فکر کند او را در قلبش کشته بود بارها پرسیده بود نه یک بار نه ده بار بلکه صدها بار این سوال را از مادرش پرسیده بود آخه مگه میشه مامان نه دایی نه عمو نه خاله نه عمه مگه میشه ما کسی رو نداشته باشیم و مادرش هر دفعه با مهربانی دستی بر....
بقیه در ادامه مطلب...
| (ادامه ی متن | |
No comments:
Post a Comment